X
تبلیغات
بی تـــــــارو پــــــــود
وقتی تعطیلات عید تمام می شود انگار سال نو هم کهنه می شود، می رود برای خودش! مثل امسال که از شنبه همه چیز باید( تازه یک ساعت هم زود تر) طبق روال خودش انجام شود! دوباره دانشگاه و درس و غریبی و ... و مهم تر از همه، دوری از تخت‌خواب‌جان ِ گرم و نرمم و دوباره شب را خوابیدن در طبقه ی بالای تخت ِ سفت و دوست نداشتنی ِخوابگاه! 

امروز که همه سبزه هایشان را گره زده و رفته بودند نحسی های سال قبل و امسال ِ پیش رویشان را به در کنند، من موهایم را گره زده بودم، خودم را دَر میکردم هـــِی! جیب های چپ و راست قلبم را میگشتم، نحسی هایم را مچاله می کردم می انداختمشان دور! تاروپود از هم گسیخته ی وجودم را میگشتم نحسی هایش را دَر می کردم، دوباره و دوباره می گشتم، که مبادا نحسی جا مانده باشد و دَر نشده باشد یکوقت! هـِی میگفتم، خداجان، من خودم سرتا پا سیزدهَم یکی نیست به جای موهایم، افکارم را گره بزند مرا رها کند در طبیعت؟ خدایا می شود درــَم کنی امروز؟

به گمانم همه ی نحسی هایم را ، دَر کردم... اما می دانم، از بدشانسی ِ من، در عمیق ترین نقطه ی قلبم که یحتمل انتهای انتهای سمت چپ ِ بطن ِ چپ باشد، هنوز یکی چند تا از آن نحسی هایم جا مانده و من ندیدم و دَر نشده اند! شک نکنید ..

سیزدهِ‌تان دَر .


+ مامان ثریا قلبشون درد می کنه می خوان عملشون کنن، ثریا از من خواسته براشون دعا کنم، می ترسم ثریا، من دعاهام به خدا نمی رسن، می ترسم دعا کنم! خدا جان صدای من ُ نمی شنوه اگر هم بشنوه هـــِی میخواد من ُ آزمایش کنه بعد از دیگران بخواد بهم بگن این حکمت خداست! حالا که دعای من نمیگیره میشه از شما بخوام واسشون دعا کنید؟ وبلاگ من خیلی خواننده نداره ولی شماها که هستین .

+ چه قدر نوشتن سخت شده این روزها..

+ عنوان- چاووشی


ســنجـــاقش کـــــردم به : لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
+ ] یــ . |

این عروسک های خوشمزه ی دوست داشتنی .. و عواملشون.



ســنجـــاقش کـــــردم به : وقتی بعضی از این رنگی ها دلخوشی های دلت میشه
+ ] یــ . |

این روزها برای من روزهای خوبی نیست..اتفاقاتی افتاده که کمر شکن بوده، من خیلی مقاومت کردم که کمرم فقط به طور وحشتناکی خم شده و از شکستن جان سالم به در برده! اینجا شاید بهانه ای باشد برای رهایی از افکاری که مثل خوره به جانم افتاده اند! همین که می آیم به وبلاگ هایتان سر می زنم، می خوانمتان، شادی هایتان را، غم هایتان را، دغدغه هایی که افکارتان را مشوش کرده و خودم را برای چند لحظه جای شما می گذارم کافیست! کافیست برای فرار... ، هرچند که خیلی از شما شاید ندانید که منی هم وجود دارد حتی! من از آن دسته خواننده های خاموشی هستم که هیچ وقت حرفی برای گفتن ندارند! می خوانم، شاید بارها و بارها اما اغلب، بدون درج هیچ گونه نظری! به جز معدود وبلاگ هایی که با خواندنشان واقعا نمی توانم خاموش باشم!

نمیدانم چرا انقدر از خودم گفتم، فقط میدانم کلی حرف دارم که روی دلم سنگینی می کند!

بگذریم...

بی ربط بگویم، چه چقدر تک فرزندی مد شده! البته مادر ها و پدر ها حق هم دارند، با این اوضاع گرانی آدم توی خرج یکی هم می ماند، چه برسد به دوتا و چهارتا و ... ، آن هم با بچه هایی که همه چیز از خانواده هایشان می خواهند، شاید هم حق با بچه ها باشد! شاید هم گرانی بهانه باشد اصلا! من دقیقا دلیلش را نمیدانم، اما اگر همین وضع ادامه دار شود، فکر کنم بچه های نسل های بعد با واژه‌هایی مثل"دایی"، "خاله"، "عمه" و "عمو" آنقدر نا آشنا باشند که برایش افسانه ها بسازند خواندنی... شاید لازم باشد مسئولین رسیدگی کنند !



ســنجـــاقش کـــــردم به : صرفا جهت خالی شدن
+ ] یــ . |

تنها آرزویی که موقع تحویل سال به ذهنم رسید، فراموشی بود!!

فراموش کردن خیلی چیز ها، خیلی از آدم ها،

فراموش کردن خیلی از اتفاقات،

من هیچ آرزوی دیگری به ذهنم نمی رسید،

فقط هول کرده بودم  که فراموش کنم و فراموش شوم،

همین!

من نسبت به امسال هیچ حسی ندارم،

فقط یک دلهره ی خفیف ...!

اما برای شما آدم های واقعی که دوست دنیای مجازی من هستید،

و شما دوستان واقعی  ِدنیای واقعی و مجازیَم آرزو می کنم،

قشنگ ترین آرزوهایتان، 

آنقدر واقعی شوند که قشنگ ترین روزهایتان را بسازند...




+ ] یــ . |

 "م" پسر خاله - عموی 5 ساله ی منه!

م: مامااااااااااااان جیش و پی پی دارم!

خالم: یوکابد پاشو "م" رو ببر دستشویی من الان دستم بنده نمی تونم!

من: مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟!!!!!!!!!! عمرا همچین کاری کنم، تا حالا دیدی من "م"  رو ببرم دست شویی؟خودت ببرش. یا بگو یکی دیگه ببره.

م: چرا دروغ میدی؟ اوندفه ایییییییییییی هیشتی خونتون نبووووووووووووود، منو بردیااااااااااا.

من: اونموقع فقط جیش داشتی الان فرق داره.

م: الانم فقط جیش دارم.(!)

قرار شد ببرمش ( روم به دیوار) دست به آب، خودش کارش را انجام دهد و برگردد!

چند دقیقه بعد، در مکان مذکور، من با چشمان از حدقه در آمده دارم نگاهش می کنم، با کمال خونسردی زل زده به من که :

خب چی تار تُنــَم؟ پی پی  ِ خودش اومد !!!

من: خـــــــــــــــــــــــــاله...


ســنجـــاقش کـــــردم به : شیرین زبونیا
+ ] یــ . |