خواندن ندارد؛ باور کن
وقتی بابا به چشمام نگاه میکرد، نگاهم ُ می دزدیدمُ خودم ُ سرگرم غذایی میکردم که با بی اشتهایی ِ تمام میخوردم! بابادلش برام تنگ شده بود آخه، دوست داشت نگاهم کنه، من نگاهمُ میدزدیدم ُ بابا هی حرف میزد ُ ازم میخواست حرف بزنم و نگاهش کنم! گله داشت از کم حرفیم، هی ازم میپرسید "دیگه چه خبر؟!"  "چیکار میکنی اینجا بابا؟!" "دانشگاه چه طوره؟ درسا چه طورن؟!" ...  و باز من حرفی برای گفتن نداشتم! نه اینکه حرفی برای گفتن نباشه ها، بود اما راه ِ گفتنش نبود! نباید گفته بشن! نباید... آخه این سوالایی که بابا میپرسید جوابی نداشت! من حرفای دیگه ای دارم که نمیشه به بابا گفت، به مامان گفت، حتی خودمم نمیدونم باید از کجا و چیش واسه کسی بگم، کسی غیر از بابا و مامان حتی!

تا حالا شده انقـــــــــدر احساس گناه کنید که نتونید تو چشمای عسلیه باباتون خیره خیره نگاه کنید؟! حتی از پشت عینکش؟! کاش نشده باشه .. 

 

+ وقتی بهم فکر میکنی، حس میکنم از راه دور...

 

+ مـ.ن

                                 یه خره به تمام معناست! حتی اگه کلی بخندیمُ برقصیم...

+ مـ.ن

هیچکس از اشک هایی که اون شب توی کافه همه رو نگران کرد خبر نداره! هیچکس دلیلش ُ نمیدونه، "ف" بغلم کرد که آروم شم، "نون" اشکام ُ پاک میکرد، "ص" یواشکی ازم فیلم میگرفت! گارسون نگران و متعجب نگاهم میکرد و بهم لبخند میزد و سعی میکرد قانعم کنه که اتفاقی نیفتاده... ؛ اما هیچکس از دل ِ من خبر نداشت اون شب، هیچکس!

حالا هر وقت اون فیلم ُ میبینم انقدر دلم به حال اون لحظه ی دخترک میسوزه که وقتی به خودم میام میبینم چشمام خیسه!

+ مـ.ن

 تو گاهی مانند فکر از ذهنم عبور می کنی، قدم زنان، آرام... انگار تو که روی ذهنم قدم می زنی و همه ی افکارم می شوی آسمان هم بغض می شکند، انگار آسمان هم صدای قدم های تو را می شناسد.

تو گاهی به چشم های من میتابی، مثل انعکاس نوز ِ تمام دیدنی هایی که به چشم های من می تابند، انگار که همه جا تو شده، درخت ها، خیابان ها، کوچه ها، خانه ها، پرنده ها، ماشینها، خوابگاه و ... انگار همه و همه تو شده! تو گاهی به چشم های من می تابی و من گاهی، همیشه تو را می بینم! 

تو گاهی رایحه ی گل هایی می شوی که در آن دکه ی گل فروشی مرا مست می کند...

تو گاهی حرف میشوی روی زبانم، جاری می شوی... جاری می شوی و من حواسم نیست از تو سخن می گویم! من حواسم نیست نام تو را بارها و بارها به زبان می آورم. نه اینکه حواسم نباشدها، هست، من همه ی حواسم به توست... تو گاهی همه ی هوش و حواسم می شوی، خواب و بیدارم می شوی!

من نمی دانم تو چرا گاهی همه ی کالبد و روح مرا در آغوش میکشی، آنقدر که دیگر من ـی پیدا نیست؛ همه و همه تویی! 

اصلا بگذار ببینم، تو چه کرده ای که گاهی من خودم را با تو اشتباه می گیرم، هان؟

 

+ مـ.ن


باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است ؟

                         
                باز میخندم که خیلی ، گرچه می دانی که نیست ...

 

+ دیشب هرگز فراموش نمی شود، هرگز؛

                                                           و آهنگ نیما مسیحا ... 

+ مـ.ن

با توام دختر  ِ تابستان

از چه اینگونه فسرده شدی؟

تلخ کردی  شهد ِ چشمانت

از چه اینگونه پژمرده شدی؟

 

با توام آی... دخترک آی ؟

غرق شدی در موج چشمانت

دست و پایت می زنی با عشق

حبس گشته ای به دریایت 

 

ای همه سرو پایت غم 

دختر ِ  پر غم تابستان 

پیله کردی تا که پروانه شوی؟

غافل از قانون ِ آدمیان؟

 

دست هایی درازند اما

هیچ دستی ندیده ام مرهم 

دست‌‌درازی را تمامش بکنید

دیگر ارزشی ندارد این قلبم 

 

زنده بودن برایم اجباری ـست

مرگ را قشنگ نمیبینم 

زندگی..مرگ.. چه سخت شده است 

راه دیگری هم نمی بینم 

...

تمام نمیشود انگار این به اصطلاح شعر، چند روزی ـست ... /

14/آذر/93

 

+ مـ.ن |

دلم پرمی کشد برای صحن شلوغ و باصفاش!

برای حال و هوایی که چند دقیقه ای تنها رو به روی ضریحش سلول به سلول مرا پر کرد.

دلم پر میکشد برای اشک هایی که ناخواسته آنقدر باریدند تا آسمان دلم هفت رنگ ِ رنگین کمان شد.

من امروز از تمام حاجت های دلم دست کشیدم،از کوچک و بزرگشان،

تنها باریدم،

شرمسار بودم از گناهانی که نادانسته گریبانم را گرفت ُ فرو بردم در تاریکی،

شرمسار بودم ُ سر به زیر،

سربه زیر بودم ُ مغموم... ،

خدیا جانم؟

پیغامم به دستت رسید؟

مرا می بخشی؟

+ من آن چند دقیقه تنهاییِ امروز را هزار بار عاشقانه مــُـردم.../

+ عکس: امروز امامزاده صالح.

 

 

+ مـ.ن |

هر وقت دلم میگیرد، پاهایم را زیر آب سرد می شویم، 

انگار که آب روی آتش ریخته باشند ...

                           بیخود نیست که قدیمی ها میگفتند؛ پا، قلب دوم ماست ... 

+ مـ.ن |

دلم را می گویم /

+ تازه گشنمم هست! :دی

+ مـ.ن

تولدت مبارک فرناز ..

تویی که لبریزی از دخترانگی، 

تویی که سرشار از لذت دختر بودنی، لذتی که من شاید هیچوقت طعم صورتی اش را نچشیدم! 

منی که همیشه آبی بودم، آبی ِ گس .. 

تولدت مبارک؛

کاش همیشه لب هایت از شیرینی خنده، ترک خورده باشد، کاش همیشه بخندی اصلا، آخر میدانی؟ لب های تو برای خندیدن آفریده شده .. 

کاش همیشه اشک شوق بریزی، اشک ذوق، هر چند میدانم نهایت احساس ِ تو که دخترک آبانی ِ اتاق شش نفره ی مایی، خیره خیره نگاه کردن ـَست، 

تولدت مبارک دختر؛ 

خوش به حال" امیر دودوش (!)" که تو را خواهرانه دارد .. 

خوش به حال "مامیش" که تو را زیبا رویانه (!)  دارد .. 

خوش به حال "دَدیش" که از داشتن تو، چشم های سبزآبی اش برق میزند، 

تولدت مبارک دخترِ آبانیِ اتاق شش نفره ی ما، 

کاش همیشه شاد باشی، 

شاد، موفق وَ خوشبخت حتا.

تولدت مبارک /

+ مـ.ن