خواندن ندارد؛ باور کن
دلم تنگ میشه..


برچسب‌ها: صرفا جهت خالی شدن
+ مـ.ن

جمعه بیست سالمان تمام شد، شدیم بیست و یک ساله؛ اما هنوز در هفده سالگی مانده ایم! از تمام  ِ بیست و یک سالگی هم فقط دو متر قد داریم و کارت دانشجویی. همین!


برچسب‌ها: 21 شهریور
+ مـ.ن |

اخبار داشت نمیدانم کجا را نشان میداد که جنگ بود، یمن؟ غزه؟ بغداد؟ گروه داعش؟ سوریه؟ ..  یکی دو تا که نیستند، نمیدانم کدام یک از این مملکت های بخت برگشته ی روزگار بود دقیقا، "میم" همان پسر خاله- عموی معروف ِ من هم در کنار من برای خودش بازی میکرد، برای چند لحظه از بازی دست کشید، به چهارگوشه ی تلویزیون خیره شد و مثل این کارشناس های خیلی بدان برایم اظهار نظر کرد جانم!

" ته چی مثلا با تُفَند ( در حالیکه دست هاش رو مثل تفنگ به سمت من گرفته و بعد صدای شلیک از دهانش در می آورد) میان مردم ُ میتُشن؟ خب مثل ِ بچه ی آدم بیان باهم صحبت تُنن مشتِلاتشونُ حل تُنن دیده! اینا نمیفهمن؟!! اَدِه (اگه) نتونستن بعد بیان تفند بدیرَن همُ انقددددررر  بُتُشن!!"

نه خدایی این ذلیل مرده ها به اندازه یی این بچه منطق دارند؟!

+ قابل توجه که این پسر خاله- عمو جان با اینکه 6 سال هم دارد هنوز هم در تلفظ حروف ِ "گ" و "ک" مشکل دارد و به ترتیب به هر کدام "د" و "ت"  میگوید!


برچسب‌ها: شیرین زبونیا
+ مـ.ن |

از دل پرم گفتم، از اینکه گاه و بیگاه گریه میکنم ولی در کل دختر شاد و خوش خنده ای هستم نه اینکه بگویم خنده ی تلخ من از گریه و از این طور صحبت ها که حالا برای همه مد شده نه! فقط اینکه در خلوتم زیاد غصه میخورم، زیاد گریه میکنم، زیاد به مسائل مهم و غیر مهم فکر میکنم ولی در عوض در جمع همه چیز فراموشم میشود از ته دل هم میخندم اتفاقا، میگفت خب این چیزی عادیست، همه ی آدم ها گاهی گریه میکنند،راست میگفت. ازینکه دلم گاه میگیرد و گاه ول می کند هم برایش گفتم، این هم چیز عادیست خب! به جز نامش چیز دیگری از او نمیدانستم!نه.. نامش، سنش و اینکه دانشجوی کجاست؛ فقط همین ها را میدانستم. برایش گفتم برخلاف ظاهرم دختر آرامی نیستم، گاه خیلی هم دیوانه ام، از آن شب بارانی که مثل دیوانه ها در کوچه ِمان بالا و پایین میپریدم و موهایم را پخش میکردم هم گفتم، تعجب کرده بود، خندیده بود، میگفت این کار دیوانگی نیست، یعنی هست ولی نیست! برایش گفتم من با خودم مشکل دارم، گفتم همیشه در حق خودم ظلم کرده ام، همیشه خیلی از داشته هایم را نادیده گرفته ام، تعجب کرده بود، سکوت کرده بود و بعد از چند تا سکوت (!)گفته بود: مگر می شود آدم به خودش ظلم میکند؟ اصلا داریم کسی خودش، خودش  را آزار دهد؟ برایش گفته بودم داریم، خوب هم داریم، نمونه اش من که سالهاست در حق خودم ظلم میکنم، قسمت جالبش هم این است که هر روز هم به این افکار ظالمانه ام بیشتر جولان می دهم، بیشتر و بیشتر، آنقدر که همه ی اعتماد به نفسم را به باد  داده، زندگی ام را به باد داده، قلبم را به باد داده، شُش هایم را به باد داده، انگشتانم را به باد داده، ناخن هایم را به باد داده، پاهایم را به باد داده، چشم هایم را به باد داده، مژگان و ابرو هایم را هم به باد داده،مویرگ هایم را به باد داده، بند بند وجودم را ... باز هم بگویم؟

برایش گفتم خوش به حالت که انقدر زندگی ات را ساده میگیری، برایم گفت من زندگی را ساده نه اما سخت هم نمیگیرم! فکر کرده بودم، به حرفش،زندگی اش، به اینکه قبول کرده بود زندگی کند، به اینکه بعد از دلایلی که پشت هم برایش ردیف می کردم ، بعدش از من میپرسید همین؟ باز هم فکر میکردم، خودم را توجیه می کردم، که چون در موقعیت من نیست نمیتواند مرا خوب درک کند، چون کفش های من را به پا نکرده پاهایش تاول ِ از نوع ِ یـ.وکـ.ابـ.دی نزده ! پرسیدم هر چقدر هم در دلت به خاطر حرف هایم بد و بیراه بگویی، مسخره ام کنی، بخندی چمیدانم هرچیز، برایم مهم نیست! تعجب کرده بود، پنج بار هم تعجب کرده بود! گفته بود من به عقاید و افکار دیگران احترام میگذارم! خوشحال بودم زیراکه  با هفت پشت غریبه ای حرف میزدم که لااقل تظاهر میکرد به عقاید دیگران احترام میگذارد و پای حرفش هم بود..

دو ساعتی باهم صحبت کردیم، در واقع من میگفتم او دلیل می آورد.برایم گفت در دوره ای هستم که بلاخره روزی تمام می شود، پرسیده بودم برای تو تمام شده؟ گفته بود من اجازه ندادم که شروع شود حتی!

یک تصمیم جدی گرفته ام، با یک اراده ی فولادی، دستم را دراز کردم به سمت دختر مظلومی که گوشه ی وجودم غمباد گرفته بود، دستم را گرفت، اشک هایش را پاک کرد، نیمخیز شد، بیشتر تقلا کردم، خسته بود می دانید، وجودش توان ایستادن نداشت، اما دستم را گرفت، نیمخیز شد، تقلا کرد؛ 

حالا ایستاده و دارد به آینده ی نیامده اش فکر میکند...

+ مـ.ن |

باید کمتر حرف بزنم؛ باید!

آقای خدا کمکم میکنی؟

+ مـ.ن

مهلای عزیز، ممنونم به خاطر دعوت من به این چالش ِ دوست داشتنی و ممنون از معرفی کتاب هایی که از حالا ذوق خریدنشان را دارم!

این نکته را هم بگویم تا نا گفته نماند، همین که حداقل یک نفر با اسم یک کتاب آشنا شود کلی می ارزد به اینکه خلق الله روی سر و هیکلشان آب یخ بریزند و ادعای همدردی کنند.

خیلی که فکر میکنم علی رغم علاقه ی شدیدم به مطالعه، خیلی هم اهل مطالعه نیستم! اما همین که نهایتا هفته ای یک کتاب، یا نهایتا هر دوهفته یک کتاب میخوانم، همین که عادت شده برایم وقتی قرار است جایی بروم علاوه بر کیف پول و آینه و یک عدد رژ لب و هدست، یک کتاب کم حجم هم با خود به همرا داشته باشم، همین که قبل از خواب چند سطر از دوست داشتنی ترین جمله هایی که خوانده ام را دوباره مرور میکنم، همین که وقتی با "نون" میرویم شهر کتاب از خود بیخود میشوم هی از این طرف به آن طرف، از این کتاب یه آن کتاب میگردم، همین که ساعت ها دلم میخواهد در کتابفروشی ها به تماشای کتابها بنشینم؛ همین ها برایم کافیست! کاری ندارم به اینکه شاید تعداد کتابهایی که دارم از انگشتان دست و پایم کمتر است، و یا در اتاقم جای کتابخانه ی چوبی مورد علاقه ام خالیست!

نمیدانم آداب شروع این چالش چیست و چگونه، اما من از دوست داشتنی ترین کتابهایی که خواندم برایتان میگویم :

 این اولین رمان اون ور آبی ـست که من خواندم و از نظر من زیبا ترینشان! آنقدر عشق را زیبا به رخم کشید که نگاهم نسبت به "عشق" بکر تر شد! بکر، مثل ِ عشق ِ یک زن ِ بدکاره!

مادام کاملیا از الکساندر دوما (پسر)

 

شعر خواندن یکی از قشنگ ترین ِ مطالعه هاست، میدانید هر چند وقت که دلم حال و هوای شعر خواندن میکند، یک کتاب شعر بر میدارم و اتفاقی یکی از صفحاتش را باز میکنم و بار ها و بارها میخوانم! یک بار با صدای بلند، یک بار با صدای دل، یک بار بیت-بیت..

بخوانید "زمستان" ِاخوان را..

نفس کز گرمگاه سینه ات آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است پس چه داری چشم

ز چشم دوستان ِ دور یا نزدیک؟

 

"کسانی که انتظارشان را میکشی، در اعماق وجودت گم گشته اند؛ تو این را خوب می دانی، آنها در ژرفای تاریک جانت سردرگم اند. آتشی روشن کن تا ببینند، تا راهشان را باز یابند، مسیری را که از جهنم به روز روشن می رسد، به خود امروز، ایزابل.

جانت را بافروز، بنویس"

"اگر كسي يا چيزي را زنداني كنيم ، در واقع با اين كار خودمان را زنداني كرده ايم . آن چه را نابود مي كنيم ، به نوبه ي خود ما را هم به نابودي مي كشاند "

من با خواندن همین جملات، "ایزابل بروژ" ِ کریستیان بوبن را خواندم، شما هم اگر ترغیب شدید، بخوانید..

 

 

و در آخر یک کتاب که من این کتاب را بارها و بارها خواندم ، بارها و بارها هم خواهم خواند بی شک!
 "نامه های بارانی" از انتشارات "شادیاخ" مجموعه نامه های مشاهیر ایران و جهان، که باور کنید از خواندنش سیر نمی شوید، من نامه چاپلین ِ دوست داشتنیم و دخترش را، عشق این پدر و دختر را، میمیرم!

من را ببخشایید اگر از کتاب هایی گفتم که خوانده بودید؛ تکرار میکنم زیاد اهل مطالعه نیستم. از آنجایی که مدتی از وبلاگم دور بوده ام و دوستانم هم دعوت شده اند، واقعا نمیدانم چه کسی را به این چالش دعوت کنم؛ قطع این زنجیره را هم بر من ببخشایید.

+ نظر خواهی باز است، این را بگذارید به پای قانون معکوس پذیری و یا هر چیز دیگری فرقی ندارد.

 

+ مـ.ن |

+ خيلي عوض شدم و اين خيلي عذابم ميده!

+ من نميدونم با اين رفتاراي گندم مامان چه طور تحملم ميکنه!

+ يه قانون تو زندگيم هست که هر چيزي ميگم، دقيقا برعکس ميشه! قانون معکوس پذيري شايد!

+ دارم قبول ميکنم که به جاي فکر کردن زياد، يه کم زندگي کنم!

+ السلام عليک يا علي بن موسي رضا !

+آخرين پستي که گذاشتم يه دلخوري ِ کوچيک! از بابا بود دم ِ رفتن، حالا شنبه بابا قراره بياد با يه دلتنگي ِ عظيم و فراموش کردن اون همه اشک ّ بي زبون، در واقع من تو کل تابستون تا به حال فقط يه هفته بابا رو ديدم و کلا دو يا سه بار خونوادگي با هم ناهار خورديم! سخت تر از اين هم داريم؟

+ بايد ياد بگيرم کمتر حرف بزنم، بايد!

+ خدا هم اگه منو به خاطر کارم ببخشه بازم عذابشو بايد بکشم!

+ چند وقت پيش به اين فکر ميکردم که ازدواج ميتونه چيز خوبي باشه!!

+ هميشه منتظر يه اتفاق بدم که فقط و فقط بستگي به يه نفر داره؛ هيچ وقتم نميدونم وقتي اين اتفاق بد از راه رسيد بايد چيکار کنم!

+ تنها فرصت من در تهران فقط وفقط درس خوندنه، احساسم بهم ميگه بيشتر ازين اونجا بمونم از زندگي کردن ميفتم!

+ من هيچ وقت بزرگ نميشم! بهتره بگم کودکِ درون ِ من هيچ وقت نخواهد مرد!

+ "ن" تنها دلخوشي من بود در تعطيلات تابستونم!

+ وقتي "ميم" کودکانه ازم پرسيد وقتي بزرگ شدي ميخواي چيکاره شي، حرفي نداشتم واسه گفتن، فقط ناخودآگاه اشک به چشمم اومد و تنها چيزي که به ذهنم رسيد و به زبونم آوردم؛ نقاش!

+ من با يه جعبه ي پر از مداد رنگي، از ته دلم ذوق ميکنم و خواهرم بهم ميخنده!

+ يه قانون ديگم تو زندگيم هست که نا خودآگاه همه ي آدما رو از ته دلم دوست دارم، با اينکه بعضي هاشون اصلا به دلم نميشينن!

+ انقدر هر چيزي دلم خواست داشتم، اشک ذوق ِ يه بچه ي يازده ساله واسه کادوي ِ تولدش ُ اصلا نتونستم درک کنم؛ اصلا!

+ فکر کنم ترسو ترين شخصِ ِ کل ِخاندانمون، من باشم!

+ اگر يه مرد مومن ِ با خدا و پاک و صالح و ... به يک دختر 20 ساله سلام کنه تو دفترچه اعمالش براش گناه نمينويسن، من تضمين ميکنم!

+ چرا بابا و مامان انقدر مهربونن و جونشون واسه من و "ف" ميره نميدونم؛ واقعا نميدونم!

+ يکي از دغدغه هاي بزرگ زندگيم شاغل بودن ِ مامان ِ  ، اونم تو يه شهر ديگه که يه ساعت با خونه فاصله داره!

+ الان دقيقا يک ماهه ميخوام برم استخر! هيچ کس نيست با من بياد؟!

+ برخلاف هميشه دلم يه مهموني ِ بزرگ و راحت ميخواد، رااااحت!

+ کاش واسه ي خيلي چيز هاي ديگه هم چالش ِ سطل آب وجود داشت!

+ من خنگ ترين آدم تو سياستم!

+ نظرخواهي بستست، نه به خاطر ِ توهين به عزيزاني که ميان، نه به خاطر اينکه وبلاگ پر رفت و آمدي دارم و وقت جواب دادن ندارم ( اين موضوع رو آمار گير اون پايين نشون ميده)، نه به خاطر اينکه کلاس بزارم! نه به خاطر اينکه کسي مياد و توهين ميکنه و ...، فقط يه مدت بستست همين!

 

 

 نقطه/


برچسب‌ها: دختر بابا, صرفا جهت خالی شدن
+ مـ.ن

آدم هایی که خیلی خیلی مهربان هستند مثل بابا،مثل مامان که مهربانی ِ زیادش گاهی کلافه ام میکند، کم عصبانی می شوند درست، ولی خدا نکند که عصبانی شوند!!  نهایت عصبانیتشان هم این است که ولوم ِ صدایشان را مثلا از 50 برسانند به 80 (!) ولی، در عین حال که خودشان بی خبرند و یک ساعت بعد از شما دعوت میکنند که با هم بستنی میل کنید و انتظار هم دارند بپذیرید و انگار که نه انگار، می توانند در اوج عصبانیت دلتان را خرد‌-خرد کنند، آنقدر که شما، چهار- پنج ساعت تمام از درد ِدل ِ شکسته ِتان آنقدر گریه کنید، که از گردی ِ چشم هایتان فقط و فقط یک باریکه ی قرمز باقی بماند و یک روز تمـــــــــــآم روزه ی سکوت بگیرید حتی..

بترسید از خشم آدم هایی که خیلی مهربانند! همین که آهنگ صدایشان کمی از حد معمول بالاتر می رود، در دلتان طوفان (با همین ط) به پا میکنند..

+ حال که مینویسم، بابا کیلومتر-کیلومتر از من دور میشود و خودش هیچ نمیداند حرفهای ِ دیروزش، به اندازه 31 خرداد آن سال برایم دردناک بود... و میدانم که نمیداند هنوز هم عزیزترین کسی است که در زندگی دخترش نفس میکشد..


برچسب‌ها: دختر بابا
+ مـ.ن

 وقتی به لبخند ِ بی پایانت رسیـدم، اجــــازه میدهی  روی ِ ماهت را ببوسم؟ 

فقـط،

به ســـــــــــــــــــــــــــوی تو،...

تا بهانه ای باشــــــد که قـــــدم بردارم

گــــــــــــام بــــــــــــــــــــــــــه گـــــــــــــــــــام

بگــــــــــــــــذار پلــــــکانی بســــــــــــــــــازم، واژه- واژه

برای تویی که فراتر از همـــه ی واژه ها، به من لبخـــــند میزنی،

پلکــــــــــــــــــــــــــــــــانی بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازم از واژه ها

بگــــــــــــــــذار با همــــــــــــــــــین چند واژه ی محـــــــدودی که در دسترســــم هســـــــت

حــــــــــــــــال که بیـــــــــــــــش از این در توانــــــــــــــــــــــــــــــــم نیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست

+ از انتها بخوانید...

+ من چه طور میتوانم حتی فکر کنم که جای تو باشم آقای خدا جانم؟ من؛ با این همه گناه که فقط خودت می دانیُ خودت،جای تو که زیبا ترین لبخند دنیای منی..نه.. اصلا حرفش را هم نزن خدا جان!!

خدا جانکم، به قول ِ "ب" خیلی رودارم اگر بخواهمت مرا ببخشی؟!


برچسب‌ها: خلوتگه انس
+ مـ.ن

شما اگر جای من بودید و کلی از اعصاب خردی هایتان تایپ میکردید و همه چیز هنگ میکرد و هیچ میشد و بعد صفحه ی خالی ِ مرورگرتان برایتان لبخند می زد، چه حالی بهتان دست میداد؟!

از همه ی گلایه های شبانه‌ام فقط عنوانش باقی مانده و من؛ که از شدت عصبانیت میخواهم این جعبه‌‍ی سفید و دکمه ها و همه ی دمُ دستگاهش را له کنم! هووووووووووووف

 


برچسب‌ها: صرفا جهت خالی شدن
+ مـ.ن