مهربان ترین و مهربان ترین ِ  خانه ی ماست. 

خستگی ناپذیر ترین و شکننده ترین هم هست، 

چشم هاش،چشم هاش مخصوص خودش و دنیای مهربان مادرانگی اش است! 

دست هاش دلگرم ترین

و دلش دریاترین دل ِ دنیاست، مطمئنم! 

جای تامل دارد دو تا بطن و دهلیز، چه طور می تواند همه ی خوبی اش را در خود جای دهد! 

و من

دلم برایش گرفته 

منی که گاها بی رحم ترین دل دار خانه مان می شوم!

نمیدانم خدای من، با این همه وسعت و عظمت در مهربانی اش 

چه طور دلش آمده بسته بسته درد حواله ی وجود مامان کند

که دردها اشک شوند، اشک شوند ...

آن هم نه به یک شکل،

هر روز با یک مدل، با یک شکل جدید

خدایا جان، سوزن درد و بلا ها گیر کرده جلوی در خانم مان،هِـــی داریم نخ کش می شویم، مگر تو مسئولش نیستی؟ چرا رسیدگی مان نمی کنی؟

ما که همه مان دوستت داریم :*

 

+     "کــاف"  | 

ما به داشتن خیلی چیز های با ارزشمان عادت می کنیم، به داشتن خانه، ماشین، لباس،کتاب،ساعت .. آنقدر که خیلی اوقات ساده و بی تفاوت از کنارش میگذریم. عادت کردن کلا عادت بدی است! اینکه داشته هایمان به چشممان نمی آیند، اینکه ارزش واقعی خود را از دست می دهند، اینکه داشته هایمان آنچنان که باید به وجدمان نمی آورند.. .همه ی اینها بد است. فقط کافی است برای یک روز همه ی هر آنچه را که داریم از ما بگیرند، یا ساده تر بگویم؛ اصلا فکر کنید از آن دسته آدم هایی هستید که عادت دارند ساعت مچی ببندندو مثل من، بستن ساعت مچی برایشان مثل لباس پوشیدن باشد! و حتما باید سنگینی ساعت مچی شان را روی دست چپ ( و یا اگر مثل من ساعت مچی را به دست راستشان می بندند، روی دست راستشان) احساس کنند. روزی را تصور کنید که به هر دلیلی ، عجله، هواس پرتی و اضطراب و ... فراموش می کنید ساعت مچی تان را به دستتان ببندید. علاوه بر اینکه خالی بودن جای ساعت روی دست چپ ( ویا مثل من دست راستتان) برایتان سخت و گاهی عذاب آور است، بارها و بارها از روی عادت به جای ساعتتان نگاه می کنید و از اینکه یه جای ساعت مچی مورد علاقه تان، مچ دستتان را که گاهی با نیش پشه تاول زده(!) به چشمتان می آید عصبی می شوید. آن هم نه یک بار و دوبار که گاهی ده- پانزده بار!! کاری که شاید هر روز انجام میدادید ولی آنقدر به چشمتان نمی آمد! 

حضور بعضی آدم ها در زندگی مان هم همینطور است! تا هستند و حضور دارند، آنچنان که باید به حضورشان اهمیت نمی دهیم و بودن ِ آبی شان را سرسری میگذریم. اما روزی به خودمان می آییم که جای خالی شان در محدوده ی نگاهمان عذابمان می دهد. آنجا که باید باشند، نیستند! و نه روزی یکی دوبار، که روزی ده پانزده بار و حتا بیشتر، به جای خالی شان نگاه می کنیم و  نبودنشان را ریز ریز غصه می کنیم میکاریم توی دلمان! تا با نهالی که از یادشان در دلمان جوانه می زند یادشان را زنده نگه داریم!

و خدا نکند مثل من جزو آن دسته از کسانی باشید که به حضور عزیزترین هایشان عادت کرده اند.../

 

 

+     "کــاف"  | 

بلاگفا جان ما که قصد داریم از سر تقصیرات تو بگذریم و دوباره تو را برای خودمان انتخاب کنیم، بیا و با ما راه بیا. این لجبازی ها و عملکرد کند و ثبت نشدن تغییرات و هنگ کردنت از سر چیست؟! بیا باهم دوست باشیم لااقل.

مجبورمان نکن آلاخان والاخان شویم!

+     "کــاف"  |